معانی کلمه : صنعتگر
لغت نامه دهخدا
صنعتگر. [ ص َ ع َ گ َ ] ( ص مرکب ) هنرمند. افزارمند. صانع. دست ورز. آنکه صنعت داند :
شأن صنعت بین و صنعتگر که در یک کارگاه
از همان جنسی که سازد پنبه خارا ساخته.ج ، صنعتگران.
شأن صنعت بین و صنعتگر که در یک کارگاه
از همان جنسی که سازد پنبه خارا ساخته.ج ، صنعتگران.
فرهنگ عمید
آشنا به اصول، شیوه، و روش های یک صنعت.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - کسی که به صنعتی مشغول است صانع هنرمند . ۲ - دستورز .
دانشنامه عمومی
هوتُخش. از "هو" (خوب) و "تُخش" از ریشۀ "تُخشیدَن" (سخت کوشیدن) رویهم "خوبکوش".
مترادف و متضاد
استاد، پیشهور، پیشهور، تکنیسین، صانع، صنعتکار
