معانی کلمه : شهر
لغت نامه دهخدا
شهر. [ ش َ ] (اِخ ) ابن حوشب . محدث است . (منتهی الارب ).
شهر. [ ش َ ] (اِخ ) ابوعاصم . تابعی است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ابوعاصم شود.
شهر. [ ش َ ] (اِ) نامی است که در آمل و کجور به شمشاد دهند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شمشاد شود.
فرهنگ عمید
۱. هلال.
۲. قمر؛ ماه.
۳. یک ماه قمری.
۱. مکان مسکونی بزرگ شامل خیابانها، بازارها، تاسیسات اداری، و امثال آن.
۲. [مجاز] مردم شهر؛ اهلی شهر.
۲. [مجاز] مردم شهر، اهلی شهر.
۱. هلال.
۲. قمر، ماه.
۳. یک ماه قمری.
فرهنگ معین
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) ماه .
(شَ) [ په . ] (اِ.) 1 - آبادیی که جمعیت زیاد، خانه ها، مغازه ها و خیابان های بزرگ و وسیع داشته باشد. 2 - کشور. ؛ ~ هرت کنایه از: شهری که در آن نظم و قانون نیست .
فرهنگ فارسی
ابن باذان حاکم صنعاست .
دانشنامه عمومی
شَهْر:(shahr) در گویش گنابادی یعنی مرکز تمدن ، شهرت آبادانی ، نام محلی که 2500 سال قبل در مظهر قنات جهانی قصبه گناباد برای کشاورزی و دفاع و زندگی توسط گبرها ساخته شد و شهر نام گرفت.(این مکان بعدها قصبه شهر هم نامیده میشد و اینک آن را کوی شرقی هم نامند.)
نقل قول
گویش مازنی
۱شمشاد ۲آبادی بزرگ ۳پر جمعیت
مترادف و متضاد
برج، ماه
آبادی، بلد، دیار، شهرستان، کشور، مدینه، ملک، ناحیه، ولایت
۱. آبادی، بلد، دیار، شهرستان، کشور، مدینه، ملک، ناحیه، ولایت
۲. برج، ماه،
