معانی کلمه : سگ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پستانداری اهلی از راستۀ گوشتخواران با حس شنوایی و بویایی بسیار قوی که برای پاسبانی خانه، نگهبانی گله، کمک به شکارچیان و عملیات جستجو از آن استفاده میشود.
〈 سگ آبی: (زیستشناسی) = بیدستر
〈 سگ هرزهمَرَس:
۱. سگی که به همهکس حمله کند و همه را گاز بگیرد؛ سگ ولگرد.
۲. [مجاز] کسی که بیسبب با دیگران دربیفتد و مردمآزاری کند.
فرهنگ معین
(سَ ) [ په . ] (اِ. ) پستانداری از راستة گوشتخواران که سردستة تیرة خاصی به نام سگ سانان می باشدو دارای نژادهای مختلف است که تاکنون ۲٠٠ نژاد از آن شناخته شده ، شامة وی بسیار قوی است و در کارهای مختلف خدمات با ارزشی به انسان می کند. ، ~ صاحبش را نشناختن کن
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
«سگ شدن» کنایه از بداخلاق شدن و تنگ شدن خُلق.
س ُ گ(در گویش دماوندی):خُل (آب بینی بویژه هنگامی که روان باشد)، به کسی هم که اینگونه باشد میگویند سُگِن همانند خُلِن
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: kuya
طاری: köva
طامه ای: kuɹa / kuɹe / kuwa
طرقی: köya
کشه ای: köva
نطنزی: kuya
گویش بختیاری
سگ.
مترادف و متضاد
تازی، کلب ≠ گربه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
جَم خَوس؛ نُها میمُو رَو؛ سَی ناس؛ هووه پا
