معانی کلمه : سکن
لغت نامه دهخدا
سکن . [ س َ ک َ ] (ع مص ) مسکین شدن . (منتهی الارب ).
سکن . [ س َ ک َ ] (ع اِ) ج ِ ساکن . باشندگان خانه . || قوت و خورش . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. آرمیدن.
۲. جای گرفتن در خانه، ساکن شدن.
۳. (اسم ) آنچه به آن انس گیرند و آرامش پیدا کنند.
۴. آرامش.
۲. جای گرفتن در خانه، ساکن شدن.
۳. (اسم ) آنچه به آن انس گیرند و آرامش پیدا کنند.
۴. آرامش.
فرهنگ معین
(سَ) [ ع . ] (اِ.) قوت ، خورش ؛ ج . اَسکان .
(سَ کَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) جای گرفتن . 2 - آرمیدن . 3 - (اِ.) آن چه که به آن انس گیرند و آرامش پیدا کنند.
(سَ کَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) جای گرفتن . ۲ - آرمیدن . ۳ - (اِ. ) آن چه که به آن انس گیرند و آرامش پیدا کنند.
(سَ ) [ ع . ] (اِ. ) قوت ، خورش ، ج . اَسکان .
(سَ ) [ ع . ] (اِ. ) قوت ، خورش ، ج . اَسکان .
فرهنگ فارسی
آرمیدن، جای گرفتن درخانه، ساکن شدن
( اسم ) قوت خورش جمع : اسکان .
جای گرفتگی و با شش آرامگاه یا آرامش یا آتش .
( اسم ) قوت خورش جمع : اسکان .
جای گرفتگی و با شش آرامگاه یا آرامش یا آتش .
