سزیدن. [ س َ دَ ] ( مص ) لایق شدن. ( آنندراج ). لایق آمدن. سزاوار گردیدن. ( برهان ) . لایق بودن. درخور بودن : ناز اگر خوب را سزاست بشرطنسزد جز ترا کرشمه و ناز.رودکی.اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیندکه رخسارم پر از چین است چون رخسار بهنانه.کسایی.زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزیدباد به گل بروزید گل به گل اندر غژید.کسایی.پدر مالکه نام کردش چو دیدکه دختش همی مملکت را سزید.فردوسی.نخستین ز تن دست و ...
فرهنگ عمید
سزاوار بودن، درخور بودن، شایسته بودن، جایز بودن: تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج / سزد اگر همهٴ دلبران دهندت باج (حافظ: ۱۰۰۷ ).
فرهنگ معین
(س دَ ) (مص ل . ) ۱ - سزاوار بودن . ۲ - جایز بودن .
فرهنگ فارسی
سزاواربودن، درخوربودن، جایزبودن، شایسته مصدر ( سزید سزد خواهد سزید سزا سزیده ) ۱ - سزاوار بودن شایسته بودن لایق بودن . ۲ - جایز بودن روا بودن .