سر کشیدن. [ س َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) سر برداشتن. || ابا کردن. قبول ننمودن. ( آنندراج ). امتناع کردن. نافرمانی کردن. روی گرداندن : درنگ آورد راستیها پدیدز راه هنر سر نباید کشید.فردوسی.که یارد گذشتن ز پیمان اوی دگر سر کشیدن ز فرمان اوی.فردوسی.چنان دان که کسری نه بر دین ماست ز دین سر کشیدن ورا کی سزاست.فردوسی.هر شاه که از طاعت تو باز کشد سرفرق سر او زیر پی پیل بسایی.منوچهری.رستم آن را منکر شد و...
فرهنگ معین
(سَ. کَ یا کِ دَ ) (مص ل . ) ۱ - نافرمانی کردن . ۲ - رسیدگی کردن . ۳ - نوشیدن .
فرهنگ فارسی
سرکشی کردن، سرزدن ( مصدر ) ۱ - نافرمانی کردن عصیان ورزیدن . ۲ - رسیدگی کردن بازرسی کردن . ۳ - نوشیدن مایعات و غذای شل و آبکی از ظرف .
مترادف و متضاد
guzzle (فعل)سر کشیدن، بلعیدن، حریصانه خوردنdrift in (فعل)سر زدن، سر کشیدنdrop in (فعل)سر زدن، خدمت کسی رسیدن، سر کشیدن، اتفاقا دیدن کردن، انداختن درcrane the neck (فعل)سر کشیدنquaff (فعل)سر کشیدن، زیاد نوشیدنstretch one's neck (فعل)سر کشیدن...