سرافکنده. [ س َ اَ ک َ دَ / دِ ]( ن مف مرکب ) عاجز. خجل. شرمنده. سربزیر : فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار.کسایی.نشسته سرافکنده بی گفت وگوی ز شرم آستین را گرفته بروی.فردوسی.باستاد در پیش او بنده فش سرافکنده و دستها زیر کش.فردوسی.همواره شاه باد خداوند و شاد بادبدخواه او نژند و سرافکنده و حزین.فرخی.بدخواه او نژند و سرافکنده و خجل چون گل که از سرش برباید عمامه باد.فرخی....
فرهنگ عمید
۱. خجل، شرمسار. ۲. خوار.
فرهنگ معین
( ~ . اَ کَ دَ یا دِ ) (ص مف . ) ۱ - شرمسار. ۲ - فروتن .