معانی کلمه : ساکن
لغت نامه دهخدا
ساکن . [ ک ِ ] (اِخ ) دهی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
ساکن . [ ک ِ ] (اِخ ) وادیی است نزدیک طائف . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
ساکن . [ ک ِ ] (اِخ ) از اعلام مردان است و احمدبن محمدبن ساکن زنجانی ومحمدبن عبداﷲ ساکن از محدثانند. (از منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱.بی حرکت.
۲. بی صدا، آرمیده، آرام.
۳. باشنده و جای گرفته در خانه یا مقامی.
۴. (ادبی ) ویژگی حرف غیرمتحرک.
۲. بی صدا، آرمیده، آرام.
۳. باشنده و جای گرفته در خانه یا مقامی.
۴. (ادبی ) ویژگی حرف غیرمتحرک.
فرهنگ معین
(کِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - بی حرکت . ۲ - مقیم ، سکونت داشتن .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
صفت
ثابت
مجزوم
غیرمتحرک
آرام، آرمیده، بیجنبش، بیحرکت، راکد
اهل، باشنده، سکنه، ماندگار، متوطن، مستقر، مقیم
۱. اهل، باشنده، سکنه، ماندگار، متوطن، مستقر، مقیم
۲. آرام، آرمیده، بیجنبش، بیحرکت، راکد
۳. غیرمتحرک
۴. ثابت
۵. مجزوم
