معانی کلمه : زیب
لغت نامه دهخدا
زیب . [ زَ ] (اِخ ) دهی است به کنار دریای روم . (منتهی الارب ). نام قریه ای نزدیک عکا. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). روستای بزرگی است بر ساحل دریای شام ، نزدیک عکا و ابوسعید گوید... قریه ٔ بزرگی است بر ساحل دریای روم نزدیک عکا و به شارستان عکا معروف است ... (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
زینت، زیور، آرایش.
فرهنگ معین
(اِ. ) آرایش ، زینت .
فرهنگ فارسی
زینت، آرایش، زیور
( اسم ) زینت آرایش زیور . یا زیب وصول بخشیدن ( دادن ) رسیده ( نامه مراسله ) ( برای احترام مخاطب نویسند ) .
( اسم ) زینت آرایش زیور . یا زیب وصول بخشیدن ( دادن ) رسیده ( نامه مراسله ) ( برای احترام مخاطب نویسند ) .
گویش مازنی
۱موج بلند دریا ۲نوعی تله
/zib/ موج بلند دریا - نوعی تله
مترادف و متضاد
آذین، آرایش، تزیین، حلیه، زینت، زیور
