معانی کلمه : زهد
لغت نامه دهخدا
زهد. [ زَهََ ] (ع اِ) زکوة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ج ، زِهاد. (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. نخواستن چیزی و ترک کردن آن.
۲. اعراض کردن از دنیا و به عبادت پرداختن، بی اعتنایی به دنیا، پرهیزکاری، پارسایی.
۲. اعراض کردن از دنیا و به عبادت پرداختن، بی اعتنایی به دنیا، پرهیزکاری، پارسایی.
فرهنگ معین
(زُ ) [ ع . ] (اِمص . ) پرهیزکاری .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نخواستن چیزی یاترک کردن، اعراض کردن ازدنیا
( اسم ) پارسایی پرهیزگاری اعراض از دنیا .
بی رغبت شدن پارسا شدن
( اسم ) پارسایی پرهیزگاری اعراض از دنیا .
بی رغبت شدن پارسا شدن
نقل قول
• «برترین پارسایی، نهفتن پارسایی است .»ترجمهٔ دیگر:برترین زهد، پنهان داشتن زهد است.• نهج البلاغه، کلمات قصار، 28 -> علی بن ابی طالب
wikiquote: زهد
مترادف و متضاد
پارسایی، پرهیزگاری، تعبد، تقدس، تقوا، تورع، ورع ≠ فسق، ناپارسایی
