زردرو. [ زَ ] ( ص مرکب ) زردروی. زردرخ. ( فرهنگ فارسی معین ). زردگونه. که رخساری زرد رنگ دارد بی علتی : اهواز شهری است سخت خرم و اندر خوزستان شهری نیست از آن خرم تر با نعمت های بسیارو نهادی نیکوی و مردمانی زردرو. ( حدود العالم ). || خزان زده در صفت باغ و درختان : مرا رفیقی امروز گفت خانه بسازکه باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار.فرخی. || شرمنده ناتوان و بیمارگونه. دل شکسته و غمگین. منفعل از خجلت یا ت...
فرهنگ عمید
زردرخ#NAME?
= زردرخ
فرهنگ فارسی
زرد روی زرد رخ خزان زده در صفت باغ و درختان شرمنده ناتوان و بیمار گونه کنایه از آفتاب