معانی کلمه : زخمی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
زخم دار، مجروح.
فرهنگ معین
(زَ ) (ص نسب . ) مجروح .
فرهنگ فارسی
( صفت ) مجروح
خسته و مجروح در تداول عامه حبوبی از قبیل سیب زمینی و سیب چغندر که قسمتی از آن به صدمه بیل و جزئ آن بریده شده باشد یا میز و تخت و نظایر آن که در اثر حمل و نقل و برخورد به دیوار آسیب ببیند
خسته و مجروح در تداول عامه حبوبی از قبیل سیب زمینی و سیب چغندر که قسمتی از آن به صدمه بیل و جزئ آن بریده شده باشد یا میز و تخت و نظایر آن که در اثر حمل و نقل و برخورد به دیوار آسیب ببیند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
افگار، جریح، جریحهدار، زخمدار، زخمناک، مجروح
trauthormatic (صفت)
ضربه ای، جراحتی، وابسته به روان زخم، زخمی
ulcerous (صفت)
ریش، زخمی، ریشناک، قرحهای، زخم دار، قرحه دار
