زبونی. [ زَ ] ( حامص ) ضعف و ناتوانی و سستی و عجز. || خواری و ذلت. ( ناظم الاطباء ). خوارشدگی. فرومایگی. قزم. ( از منتهی الارب ). زیردستی. فاقد شوکت و موقع اجتماعی بودن. ضد محتشمی : چنین گفت از آن پس که بر دشت جنگ زبونیست بر کار کردن درنگ.فردوسی.کسی کوگنهکار و خونی بودبکشور بماند زبونی بود.فردوسی.بجای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب.فردوسی.ما میدانیم که در این زمستان ، چند رنج کشیدیم و ه...
فرهنگ عمید
۱. خواری، پستی. ۲. سستی و ناتوانی.
فرهنگ معین
( ~. ) (حامص . ) بیچارگی ، عجز.
فرهنگ فارسی
۱ - بیچارگی عجز . ۲ - مغلوبیت . ۳ - خواری حقارت . ۴ - زیر دستی فرو دستی . ضعف و ناتوانی خواری و ذلت قزم مرض و بیماری فروتنی