معانی کلمه : زبون
لغت نامه دهخدا
زبون . [ زَ ] (اِخ ) عشیره ای از محمودیان ، از حجاز یا یکی از قبائل بادیه ٔ شرقی اردن . سبایله از شاخهای این عشیره اند. (از معجم قبائل العرب تألیف عمر رضا کحاله ).
فرهنگ عمید
۱. بیچاره، ناتوان، عاجز.
۲. [قدیمی] خوار.
۳. [قدیمی] زیردست، مغلوب.
۲. [قدیمی] خوار.
۳. [قدیمی] زیردست، مغلوب.
فرهنگ معین
(زَ ) (ص . ) ۱ - ضعیف ، درمانده . ۲ - خوار، حقیر.
فرهنگ فارسی
بیچاره، ناتوان، عاجز، خوار، زیردست
( صفت ) ۱ - بیچاره درمانده عاجز . ۲ - مغلوب . ۳ - خوار حقیر . ۴ - زیر دست فرو دست .
فرقه ایست وابسته به حراحشه از بنو هلیل که شعبه ایست از قبیله بنو حسن که در اطراف جرش منزل دارند
( صفت ) ۱ - بیچاره درمانده عاجز . ۲ - مغلوب . ۳ - خوار حقیر . ۴ - زیر دست فرو دست .
فرقه ایست وابسته به حراحشه از بنو هلیل که شعبه ایست از قبیله بنو حسن که در اطراف جرش منزل دارند
دانشنامه عمومی
زبان
گویش مازنی
زبان
/zeboon/ زبان
گویش دزفولی
زبان
مترادف و متضاد
زبان
مغلوب
حقیر، خفیف، خوار، ذلیل
ضعیف، ضعیفالنفس، نژند
پست، جلب، سقط، فرومایه، ناکس
بیچاره، درمانده، عاجز، ناتوان
۱. بیچاره، درمانده، عاجز، ناتوان
۲. حقیر، خفیف، خوار، ذلیل
۳. پست، جلب، سقط، فرومایه، ناکس
۴. مغلوب
۵. ضعیف، ضعیفالنفس، نژند
