زبون تر. [ زَ ت َ ] ( ص تفضیلی ) لاغرتر. نزارتر : زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روزمرا بطنز چو خورشید خواند آن جوزا.خاقانی.رجوع به زبون شود. || رام تر. آماده تر. سلیم تر : چون با یاران خشم کنی جان پدربر من ریزی تو خشم یاران دگردانی که منم زبون تر و عاشق ترپالان بزنی چو برنیایی با خر.فرخی.|| ضعیف تر. آسان تر : راست جانب ما زبون تر است که هر گریخته وی را جایی نماند اینجا آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ...