معانی کلمه : زبان بند
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
نوعی عزائم و افسون که زبان کسی را میبندند تا چیزی نگوید و مخالفت نکند.
〈 زبانبند خرد: [قدیمی، مجاز] شراب؛ می؛ باده: ◻︎ ساقی به میان آر زبانبند خرد را / کاین هرزهدرا صحبت ماقال برآورد (صائب: ۵۷۶).
فرهنگ معین
( ~. بَ ) (ص فا. اِمر. ) = زبان بندنده : نوعی افسون که به توسط آن زبان کسی را ببندند تا سخن نگوید و راه خلاف نپیماید.
فرهنگ فارسی
( صفت اسم ) نوعی افسون که به وسیله آن زبان کسی را ببندند تا سخن نگوید و راه خلاف نپیماید .
نوعی از عزایم و افسون که زبان حریف را بدان ببندند
نوعی از عزایم و افسون که زبان حریف را بدان ببندند
