زبان بسته. [ زَ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب )خاموش. ساکت. غیر ناطق. ( ناظم الاطباء ) : باده گیران زبان بسته گشادند زبان باده خواران پراکنده نشستند بهم.فرخی.چو سعدی که چندی زبان بسته بودز طعن زبان آوران رسته بود.( بوستان ).تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان.( بوستان ).بهائم خموشند و گویا بشرزبان بسته بهتر که گویا بشر.سعدی. || غیرناطق. حیوان. ( ناظم الاطباء ). و این کلمه ای است که از ...
فرهنگ عمید
۱. خاموش، ساکت: بهایم خموشند و گویا بشر / زبان بسته بهتر که گویا به شر (سعدی۱: ۱۵۵ )، تو دانی ضمیر زبان بستگان / تو مرهم نهی بر دل خستگان (سعدی۱: ۱۹۸ ). ۲. گنگ، بی زبان.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - خاموش ساکت صامت . ۲ - لال گنگ . غیر ناطق حیوان کودکی که هنوز سخن گفتن نتواند
مترادف و متضاد
dumb(صفت)
بی معنی، بی صدا، کند ذهن، گنگ، لال، بی کله، زبان بسته