زبان بستن. [ زَ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از خاموش کردن. ( آنندراج ). خاموش کردن و ساکت نمودن. ( ناظم الاطباء ) : در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت حسن تو ز تحسین تو بسته است زبان را.سعدی.من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات مگر اجل که ببندد زبان گفتارم.سعدی.بکوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست.سعدی.چو سعدی که چندی زبان بسته بودز طعن زبان آوران رسته بود.سعدی ( بوستان ).بزبان نگه از ش...
فرهنگ معین
( ~. بَ تَ ) (مص ل . ) خاموش شدن ، سکوت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) خاموش شدن سکوت کردن . یا زبان بستن کسی را ( مصدر ) او را وادار به سکوت کردن . کنایه از خاموش گردانیدن