معانی کلمه : روا
لغت نامه دهخدا
روا. [ رِ ] (اِ) بارداری . برومندی . || فراوانی . بسیاری . (از اشتینگاس ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
ریسمانی که با آن بار را بر پشت ستور میبستند.
۱. حسنمنظر؛ صورت زیبا.
۲. زیبایی؛ جلوه؛ جمال.
فرهنگ معین
(رَ ) [ په . ] (ص . ) ۱ - جایز. ۲ - حلال . ۳ - سزاوار.
فرهنگ فارسی
جایز و شایسته، روان، جاری، جایز، شایسته
۱ - ( اسم ) حسن منظر زیبا رویی جمال . ۲ - ( اسم ) دیدار نیکو . ۳ - چهره صورت . ۴ - آبرو .
بارداری برومندی فراوانی بسیاری
۱ - ( اسم ) حسن منظر زیبا رویی جمال . ۲ - ( اسم ) دیدار نیکو . ۳ - چهره صورت . ۴ - آبرو .
بارداری برومندی فراوانی بسیاری
دانشنامه عمومی
[رُوا] چهره، منظر
گویش مازنی
/revaa/ روباه
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: ravā) جایز ، لایق ، سزاوار ، شایسته ؛ ]اگر به کسر ' ر' (رِوا) خوانده شود به معنی بارداری ، برومندی، فراوانی و بسیاری میباشد ؛ این کلمه در عربی نیز با واژهی ' رُوا '/rovā/ به معنی چهرهی زیبا ، زیبایی و جمال هم نویسه است[.
گویش بختیاری
روباه.
مترادف و متضاد
جایز، حق، حلال، سزاوار، شایست، شایسته، مباح، مجاز، مشروع، معقول ≠ ناروا
فرهنگ فارسی ساره
رواگ
واژه نامه بختیاریکا
( رو آ ) ( تم ) ؛ رفت و آمد
( رَوا ) ( ● ) ؛ برو؛ پر سرعت؛ شتاب دار
( رَوا ) ( ● ) ؛ رونده؛ پر سفر
( رَوا ) ( ● ) ؛ برو؛ پر سرعت؛ شتاب دار
( رَوا ) ( ● ) ؛ رونده؛ پر سفر
