روا کردن. [ رَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) برآوردن خواهش کسی.اسعاف. اجابت کردن. اِنجاز. نَجْز. مقضی کردن. استجابت کردن. رجوع به روا داشتن و روا شود : سه حاجت روا کن مرا هم کنون بدان تا نیایم زدینت برون.شمسی ( یوسف و زلیخا ).دنیا بمهر حاجت من می روا کنداز بهر آنکه حاجت دینی روا شدم.ناصرخسرو.پانصد حاجت وی را روا کنم. ( قصص الانبیاء ص 69 ). حق تعالی ما را توانگر گردانیدو گناه ما را ببخشید و حاجت ما را روا ک...