رهگذار. [ رَ گ ُ ] ( اِ مرکب ) راه. ( ناظم الاطباء ). رهگذر. ( فرهنگ فارسی معین ).- رهگذار دادن ؛ راه دادن. گذر کسی را به جایی قرار دادن : این عدوی عمر بود رهبر من سوی خرد دادرهگذار مرا.ناصرخسرو. || راه تنگ. ( ناظم الاطباء ). ممر. معبر. گذرگاه. رهگذر. ( یادداشت مؤلف ) : بره کشتی و خورد و رفت این سوارچه آید ترا زو در این رهگذار.فردوسی.همه هرچه بد لشکر ترک خواربکشت و بیفکند بر رهگذار.فردوسی.که گر پ...
فرهنگ عمید
۱. کسی که از راهی عبور کند، عابر. ۲. مسافر.
فرهنگ معین
(رَ گُ ) (ص فا. ) ۱ - عابر. ۲ - مسافر. ۳ - پاسبان .
فرهنگ فارسی
عابر، مسافر، ازراهی گذشتن ( صفت ) ۱ - عابر گذرنده . ۲ - مسافر سیاح . ۳ - پاسبان نگهبان . رهگذر دادن . راه دادن . گذر کسی را بجایی قرار دادن .