دیر ماندن. [ دَ ] ( مص مرکب ) مدتی طویل متوقف شدن. توقف بسیار کردن. زمانی دراز اقامت کردن. مولیدن. درنگ کردن. زمانة. زمانت. ( یادداشت مؤلف ) : من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوار.دقیقی.بریزید خونش بر آن گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک.فردوسی.تو خود دیر ماندی بدین بارگاه پدر چشم داردهمانا براه.فردوسی.و گر دیر مانی بر این هم نشان سر از شاه و از داد یزدان کشان.فردوسی.همه مرگ رای...