معانی کلمه : دیدن
لغت نامه دهخدا
دیدن . [ ] (اِخ ) رجوع به محمدبن علی معروف به دیدن شود.
دیدن . [ دَ دَ ] (ع اِ) لهو و لعب . (از لسان العرب ). رجوع به دیدان شود.
فرهنگ عمید
خوی؛ عادت؛ دٲب؛ روش.
نگاه کردن؛ نگریستن؛ دیدار کردن.
نگاه کردن، نگریستن، دیدار کردن.
خوی، عادت، دٲب، روش.
خوی، عادت، دٲب، روش.
فرهنگ معین
(دَ دَ) [ ع . دیدان ] (اِ.) خوی ، عادت ، روش .
(دَ) [ په . ] (مص م .) 1 - نگاه کردن . 2 - زیارت کردن . 3 - عیادت کردن . 4 - صلاح دانستن ، مصلحت دیدن .
(دَ ) [ په . ] (مص م . ) ۱ - نگاه کردن . ۲ - زیارت کردن . ۳ - عیادت کردن . ۴ - صلاح دانستن ، مصلحت دیدن .
(دَ دَ ) [ ع . دیدان ] (اِ. ) خوی ، عادت ، روش .
(دَ دَ ) [ ع . دیدان ] (اِ. ) خوی ، عادت ، روش .
فرهنگ فارسی
نگریستن، دیدارکردن، نظر، بصیرت، بیننده، بینش
( مصدر ) ( دید بیند خواهد دید ببین بیننده بینا دیده بینش ) ۱ - نگاه کردن نگریستن . ۲ - زیارت کردن . ۳ - عیادت کردن .
مصدر دیگر آن به قیاس بینیدن و اسم مصدرش بینش است .
( مصدر ) ( دید بیند خواهد دید ببین بیننده بینا دیده بینش ) ۱ - نگاه کردن نگریستن . ۲ - زیارت کردن . ۳ - عیادت کردن .
مصدر دیگر آن به قیاس بینیدن و اسم مصدرش بینش است .
گویش اصفهانی
تکیه ای: bevini
طاری: didan
طامه ای: diyan
طرقی: didan
کشه ای: didan
نطنزی: diyan
مترادف و متضاد
رویت، رمق، نظر، نگریستن
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تی وَندن
