دیدار کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عیادت کردن. پرسیدن بیمار. || ملاقات کردن. خود را نمودن. بدیدن کسی رفتن. دیدن یکدیگر را. التقاء. تلاقی. لقاء. لقیان. لقیه. ( یادداشت مؤلف ) : به جیحون بر از نیزه دیوار کرداباگیو گودرز دیدار کرد.فردوسی.ماه و خورشید را قران باشدهر گهی با پدر کنی دیدار.فرخی.تا ز چشم نرگس تازه بنفشه دور شدغنچه گل با شکوفه ارغوان دیدار کرد.فرخی.و بیرون شدن ملک معظم بدرشهر دروازه طبقگر...