دگرگون کردن. [ دِ گ َ گو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) متغیر ساختن. تغییر دادن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). تغییر رنگ دادن. و رجوع به دگرگون شود: انتساف ؛ دگرگون کردن رنگ روی. ( از منتهی الارب ).- دل دگرگون کردن ؛ دل بد کردن. اعتقاد بگردانیدن : سوکای و قرابوقا بواسطه آنکه دل دگرگون کردند به یاسا رسیدند. ( جامع التواریخ رشیدی ). او را پسری بود... درعهد غازان خان دل دگرگون کرده به یاسا رسید. ( جامع التواریخ رشی...
فرهنگ فارسی
متغیر ساختن . تغییر دادن .
مترادف و متضاد
alter (فعل)اصلاح کردن، تغییر دادن، عوض کردن، دگرگون شدن، تغییر یافتن، دگرگون کردن، جرح و تعدیل کردنvary (فعل)تغییر دادن، عوض کردن، دگرگون کردن، تغییر کردن، بی ثبات کردن، فرق داشتن، متنوع ساختن، تنوع دادن بهtransform (فعل)دگرگون کردن، تبدیل کردن، تغییر شکل دادن، نسخ کردنmetamorphose (فعل)دگرگون کردن، تغییر شکل دادن، دگردیس کردن، تغییر ماهیت دادن...