دگرگون. [ دِ گ َ گو ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) دگرگونه. دیگرگون. دیگرگونه. تغییر حال یافته. ( از برهان ) ( ازآنندراج ) ( از لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). متغیر شده و تبدیل شده. ( ناظم الاطباء ). متغیر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). از حال بگشته. دگرسان. منقلب : او همان است که بوده ست ولیکن تونه همانا که همانی که دگرگونی.ناصرخسرو.مرا بی تو دگرگونست احوال اگر تو نیستی بی من دگرگون.ناصرخسرو.گوئی که روزگار دگرگون...
فرهنگ عمید
۱. جور دیگر، طور دیگر. ۲. واژگون و سرنگون. ۳. منقلب. ۴. رنگ دیگر.
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) رنگ دیگر . ۲ - جور دیگر طور دیگر نوع دیگر . ۳ - سرنگون واژگون . ۴ - مغشوش مضطرب شوریده .