دوادو. [ دَ دَ / دُو ] ( اِ مرکب ) دویدن بود به هر طرف از پی هم. ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج ) ( برهان ). دوندگی. ( ناظم الاطباء ) : پس ستون این جهان خود غفلت است چیست دولت کاین دوادو با لت است.مولوی.- دوادو کردن ؛ دوندگی کردن. سخت در تلاش و تکاپو بودن : خوی من نیست که بگزافه دوادو کنم و رنج برم... آن چه روزی من است بر من بیاید. ( فیه مافیه ). || دوندگی دائم و در مسافرت بسیار. ( از ناظم الاطباء )...
فرهنگ معین
(دَ دَ وْ ) (ق مر ) ۱ - دوندگی . ۲ - مجازاً سعی ، کوشش .
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) دویدن به هر طرف از پی هم . ۲ - ( صفت ) شخصی که خدمات جزئی به او رجوع کنند و هر ساعت او را پی کاری فرستند