معانی کلمه : دلمه
لغت نامه دهخدا
دلمه . [ دَ م َ ] (اِخ ) دهی است از بخش سراسکند، شهرستان تبریز. واقع در 14هزارگزی جنوب خاوری سراسکند، در مسیر خط آهن میانه به مراغه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوباتست . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ عمید
نوعی خوراک که برنج و گوشت و لپه و سبزی را در برگ مو، برگ کلم، بادمجان، گوجهفرنگی، و مانند آنها میپیچند و میپزند.
۱. شیری که به آن پنیرمایه زده باشند و اندکی سفت شده باشد.
۲. شیر بریده که در دستمال ریخته و آب آن را گرفته باشند.
فرهنگ معین
( ~.) (اِ.) کیسة پولی که در جشن عروسی یا اعیاد سال به مهمان و مدعوان دهند.
(دُ مَ یا مِ) (اِ.) نوعی خوراک مرکب از برنج ، گوشت چرخ کرده ، لپه ، سبزی مخصوص و غیره که در برگ مو، برگ کلم و غیره پیچند و پزند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
لخته شده، لخته شدگی
(خوراکپزی) گوشت و لپه و غیره که در برگ مو یا برگ کلم و غیره میپیچند و میپزند
( اسم ) کسیکه پولی که در جشن عروسی یا اعیاد سال بمهمانان و مدعوین دهند .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
دلمه
جملات نمونه
خون دلمه شده
clotted blood
مترادف و متضاد
بسته، منجمد، منعقد
واژه نامه بختیاریکا
دوغ سفت شده؛ شیر مایه زده؛ دوغ چکیده
