دق کردن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به مرض دق مبتلی شدن . (فرهنگ فارسی معین ). مسلول شدن . تب لازم گرفتن . رجوع به دق شود. || از بسیاری ِ اندوه به دق مردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). از اندوه و رنج و غصه آزرده شدن ورنجور شدن و مردن . (ناظم الاطباء). از غصه یا بیماری دق مردن . بر اثر اندوه شدید ناشی از مرگ عزیزان یا شکست سخت خوردن در عشق یا زندگی به شدت محزون و اندوهگین شدن و بر اثر آن مردن . (فرهنگ لغ...
فرهنگ معین
(دِ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) مردن ، از غصه مردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) اعتراض کردن مواخذه کردن : [ ای عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند ] . ( مثنوی )