دشوار. [ دُش ْ ] ( ص مرکب ) ( از: دش ، زشت + وار، کلمه نسبت ) در پهلوی دوش وار، نزدیک به دشخوار ایرانی باستان. ( حاشیه معین بر برهان ). دشخوار. مقابل آسان. ( از برهان ). مشکل. ( از آنندراج ). مقابل سهل. مشکل و سخت و بازحمت و عسیر و صعب و دشخوار. ( ناظم الاطباء ). با صله «بر» با لفظ کردن و زدن مستعمل است. ( آنندراج ).أوعر. حاکل. ( منتهی الارب ). خطة. خلة. ( دهار ). شاق.صعب. صعبوب. صعوب. صعود. عزیز...
فرهنگ عمید
مشکل، سخت.
فرهنگ معین
(دُ ) [ په . ] (ص مر. ) سخت ، مشکل .
فرهنگ فارسی
مشکل، سخت، ضد آسان، دشخوار، دژوارهم گفتند ( صفت اسم ) سخت صعب مشکل دشخوار مقابل آسان سهل .