درنگی. [ دِ رَ ]( ص نسبی ) آهسته کار. بطی ٔ. بطیئة. کاهل. تنبل. مماطله کار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). اهمال کار : برو تا به درگاه افراسیاب درنگی مباش و منه سر به خواب.فردوسی.وز ایدر شوم تازیان تا به گنگ درنگی نه والا بود مرد جنگ.فردوسی.درنگی نبودم براه اندکی سه منزل یکی کرد رخشم یکی.فردوسی.به رهام گفت ای درنگی مایست بجنبان عنان با سواری دویست.فردوسی.راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تس...
فرهنگ عمید
۱. بااستقامت، مقاوم: گو پیلتن گفت جنگی منم / به آوردگه بر درنگی منم (فردوسی: ۲/۸۴ ). ۲. طولانی. ۳. چیره، مسلط. ۴. [قدیمی، مجاز] سست، درنگ کننده، کاهل: درنگی نبودم به راه اندکی / سه منزل همی کرد رخشم یکی (فردوسی: ۳/۱۷۹ ).