کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه دردمندی | کلماتور
معانی کلمه : دردمندی
تلفظ بین المللی :
/dardamˈandi/
تلفظ :
[daRdam'andi]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
شکم دردمند
دردمند
دردمند بودن
دردمندان
دردمند کردن
دردمندنواز
دردمنده
درداندیش
اقاقیا درومندی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
دردمندی. [ دَ م َ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی دردمند. درد داشتن. دردمند بودن. || رنج. آزار. اندوه. حزن. ( ناظم الاطباء ) : گویند مرا چرا نخندی گریه ست نشان دردمندی.نظامی.دردمندی من سوخته زار و نزارظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست.حافظ.تألم ؛ دردمندی نمودن. ( المصادر زوزنی ). کمد، کمدة؛ دردمندی دل از اندوه. ( منتهی الارب ). || رنجوری. درد. مرض. ناخوشی. بیماری. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). وجع. ...
فرهنگ عمید
۱. درد داشتن.
۲.بیماری، رنجوری.
فرهنگ معین
( ~. ) (حامص . ) ۱ - درد داشتن . ۲ - بیماری .
فرهنگ فارسی
۱ - درد داشتن . ۲ - مرض علت بیماری . ۳ - حزن اندوه غصه .
مترادف و متضاد
بیماری، تالم، توجع، دردآلودگی، علت، مرض ≠ تندرستی، صحت
کلمات مرتبط
شکم دردمند
دردمند
دردمند بودن
دردمندان
دردمند کردن
دردمندنواز
دردمنده
درداندیش
اقاقیا درومندی
نظرات