معانی کلمه : دردم
لغت نامه دهخدا
دردم . [ دِ دِ ] (ع ص ) زنی که به شب آمد و رفت نماید. || ناقة دردم ؛ شتر ماده ٔ کلان سال ، و میم آن زائد است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ویا ماده شتری که دندانهای او به «دردر» و ریشه ٔ آن رسیده باشد. (از منتهی الارب ). و رجوع به درداء شود.
فرهنگ عمید
درحال؛ فیالحال؛ فوری؛ فوراً؛ بیدرنگ.
مترادف و متضاد
آنی، بلافاصله، فوراً، فیالفور
