معانی کلمه : درازقد
لغت نامه دهخدا
درازقد. [ دِ ق َ ] ( ص مرکب ) که قدی دراز دارد. طویل القد. درازقامت. بلندبالا. بلنداندام :
آنچه کوتاه جامه شد جسدش
کردم از نظم خود درازقدش.عَشَنَّق ؛سبک و کم گوشت درازقد. ( از منتهی الارب ). عَیْهَمی ؛ سطبر درازقد. ( منتهی الارب ).
آنچه کوتاه جامه شد جسدش
کردم از نظم خود درازقدش.عَشَنَّق ؛سبک و کم گوشت درازقد. ( از منتهی الارب ). عَیْهَمی ؛ سطبر درازقد. ( منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
بلندقامت، بلندبالا، درازبالا.
فرهنگ فارسی
( صفت ) بلند بالا بلند اندام بلند قامت دراز کار . ( صفت ) ۱ - شخصی است که مرتکب کارهایی شود که از حد ورتبه او زیاد باشد . ۲ - آنکه سخنان لاف و گزاف گوید .
