درازدست . [ دِ دَ ] (ص مرکب ) آنکه دست دراز دارد. طویل الباع . طویل الید. طویل الیدین . (یادداشت مرحوم دهخدا). || حریص .طماع . (ناظم الاطباء) : اما بسیار طامع است و درازدست ، مال نه فراخور خویش می ستاند که صدهزارودویست هزار می ستاند. (آثار الوزراء عقیلی ). || غالب و چیره . (آنندراج ). که بر ملک غیر به قهر و غلبه دست یابد. (از ناظم الاطباء). مسلط : زلف درازدست تو می آورد به دام چندانکه چشم شوخ تو س...
فرهنگ عمید
۱. کسی که دست های دراز داشته باشد. ۲. [مجاز] متعدی، متجاوز. ۳. [قدیمی، مجاز] شخص مسلط و چیره و غالب. ۴. [قدیمی، مجاز] حریص، طماع.
فرهنگ معین
( ~. دَ ) (ص مر. ) متجاوز، حریص ، طماع .
فرهنگ فارسی
کسی که دستهای درازداشته باشد، غالب وچیره لقب اردشیر اول هخامنشی. ( صفت ) ۱ - آنکه دارای دستهای دراز باشد . ۲ - مسلط غالب . ۳ - متجاوز متعدی . ۴ - حریص طماع . لقب کی اردشیر یعنی بهمن بن اسفندیار