معانی کلمه : دراز
لغت نامه دهخدا
دراز. [ ] (اِخ ) قریه ای است به بحرین . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
بلند؛ کشیده.
〈 دراز کشیدن: (مصدر لازم) به پشت روی زمین خوابیدن و پاها را درازکردن؛ خوابیدن بر روی زمین یا بستر برای استراحت.
بلند، کشیده.
* دراز کشیدن: (مصدر لازم ) به پشت روی زمین خوابیدن و پاها را درازکردن، خوابیدن بر روی زمین یا بستر برای استراحت.
* دراز کشیدن: (مصدر لازم ) به پشت روی زمین خوابیدن و پاها را درازکردن، خوابیدن بر روی زمین یا بستر برای استراحت.
فرهنگ معین
(دِ ) [ په . ] (ص . ) طولانی ، طویل ، کشیده .
فرهنگ فارسی
کشیده، ضدکوتاه
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: derâz
طاری: derâz
طامه ای: derâz
طرقی: dörâz
کشه ای: derâz
نطنزی: derâz
مترادف و متضاد
کشیده، ممتد
طولانی، متمادی، مدید
بلندقامت، بلند، دیلاق، سروقامت، طویل ≠ کوتاه
۱. بلندقامت، بلند، دیلاق، سروقامت، طویل
۲. طولانی، متمادی، مدید
۳. کشیده، ممتد ≠ کوتاه
واژه نامه بختیاریکا
در طول؛ امتداد
چُک
شِوِر
چُک
شِوِر
