خیره ماندن. [ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) حیران ماندن. متحیر ماندن. سرگشته ماندن. پریشان خاطر ماندن : سپهبد ز گفتار او خیره ماندبدو هر زمان نام یزدان بخواند.فردوسی.سوی شاه برد و بر او بربخواندجهاندار گشتاسب خیره بماند.فردوسی.مرا دیده چون دید دیدار اوی بمانده دلم خیره در کار اوی.فردوسی.که خراد برزین در آن خیره ماندهمی در نهان نام یزدان بخواند.فردوسی.متحیرشد و خیره بماند و با خود گفت جایی که هیزم ایشان...