معانی کلمه : خمش
لغت نامه دهخدا
خمش . [ خ َ ] (ع اِمص ) خراشیدگی . پوست رفتگی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج ، خُموش .
خمش . [ خ َ ] (ع مص ) خراشیدن روی . || زدن . || طپانچه زدن . || بریدن عضوی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
خاموش#NAME?
= خاموش
فرهنگ معین
(خَ مُ ) (ص . ) خاموش .
فرهنگ فارسی
عمل خم کردن یا وضعیتی که در آن یک اندام خمیده است
خاموش
(صفت ) ۱ - ساکت بیصدا. ۲ - بی زبان گنگ . ۳ - آرام . ۴ - چراغ یا آتش که نور و حرارت آن از میان رفته منطقی . ۵ - ( اسم ) ساکت باش . : ( (( روباه ) گفت : خاموش . که اگر حسودان بفرض گویند (روباه ) شتر است و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من باشد ? ) ) ( گلستان )
خراشیدگی پوست رفتگی
(صفت ) ۱ - ساکت بیصدا. ۲ - بی زبان گنگ . ۳ - آرام . ۴ - چراغ یا آتش که نور و حرارت آن از میان رفته منطقی . ۵ - ( اسم ) ساکت باش . : ( (( روباه ) گفت : خاموش . که اگر حسودان بفرض گویند (روباه ) شتر است و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من باشد ? ) ) ( گلستان )
خراشیدگی پوست رفتگی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تاب، چم
silent (صفت)
ساکت، ارام، بی صدا، صامت، خاموش، بی حرف، خمش، خموش
mute (صفت)
ساکت، بی صدا، صامت، گنگ، لال، خمش، خموش، بی زبان، غیر حاکی
فرهنگستان زبان و ادب
{flexion} [علوم پایۀ پزشکی] عمل خم کردن یا وضعیتی که در آن یک اندام خمیده است
{bending} [مهندسی عمران] انحنا یافتن عضو سازه براثر فشار
{bending} [مهندسی عمران] انحنا یافتن عضو سازه براثر فشار
