خرام . [ خ ُ ر ر ] (اِخ ) نام جد احمدمحدث بن عبداﷲ است و جد عمرو محدث بن حمویه می باشد.
خرام . [ خ ُ ر ر ] (ع اِ) ج ِ خارم باشد. کسانی که در کسب معاصی کمر بسته باشند. (از ناظم الاطباء).
خرام. [ خ ِ / خ َ / خ ُ ] ( اِمص ) رفتاری که از روی ناز و سرکشی و زیبائی باشد. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( از...
فرهنگ عمید
۱. = خرامیدن ۲. خرامنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خوش خرام. ۳. (اسم ) [قدیمی] مهمانی، ضیافت. ۴. (اسم ) [قدیمی] نوید، مژده: یکی نامه فرمود نزدیک سام / سراسر درود و نوید و خرام (فردوسی: ۱/۲۰۵ حاشیه ).
فرهنگ معین
(خَ یا خِ ) (اِ. ) ۱ - رفتار از روی ناز و زیبایی . ۲ - وفای به وعده . ۳ - نوید، مژده .
فرهنگ فارسی
رفتار آهسته ازروی نازووقاروزیبایی، نویدومژده ۱ - رفتار آهسته از روی ناز سرکشی زیبایی و وقار . ۲ - بمهمانی بردن شخصی پس از نوید.۴ - کسی که مامور همراهی مهمان بخان. میربانست . ۵ - ( اسم ) درترکیب بمعنی (( خرامنده ) ) آید : خوش خرام زیبا خرام . نام جد احمد محدث بن عبدالله است و جد عمر و محدث بن حمویه می باشد .
فرهنگ اسم ها
اسم: خرام (دختر) (فارسی) (تلفظ: kharam) (فارسی: خرام) (انگلیسی: kharam) معنی: رفتاری همراه با ناز و زیبایی، وفای به وعده، خبرخوش، مژده