معانی کلمه : خراب
لغت نامه دهخدا
خراب . [ خ ِ ] (ع اِ) ج ِ خَرَب . رجوع به «خرب » در این لغت نامه شود.
خراب . [ خ ُ ر را ] (ع اِ) ج ِ خارب . رجوع به خارب در این لغت نامه شود.
خراب . [ خ َ ] (اِخ ) لقب ذکریابن یحیی واسطی محدث است و او چون لقب خود خراب بود. (از منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. ویران، مخروبه: ساختمان خراب.
۲. فاقد حالت عادی: روحیهٴ خراب.
۳. ازکارافتاده: دستگاه خراب.
۴. گندیده، فاسد: میوۀ خراب.
۵. آشفته: موی خراب.
۶. [مجاز] بی رونق: بازار خراب.
۷. [عامیانه، مجاز] بیمار، بدحال: حال خراب.
۸. [مجاز] بدمست: مست و خراب.
۹. [مجاز] نادرست، تباه.
۲. فاقد حالت عادی: روحیهٴ خراب.
۳. ازکارافتاده: دستگاه خراب.
۴. گندیده، فاسد: میوۀ خراب.
۵. آشفته: موی خراب.
۶. [مجاز] بی رونق: بازار خراب.
۷. [عامیانه، مجاز] بیمار، بدحال: حال خراب.
۸. [مجاز] بدمست: مست و خراب.
۹. [مجاز] نادرست، تباه.
فرهنگ معین
(خَ )۱ - (ص . ) ویران .۲ - (اِمص . )ویرانی . ۳ - سیاه مست .
فرهنگ فارسی
ویران، تباه، ضد آباد، خرب واخربه جمع
۱ - ( مصدر ) ویران شدن . ۲ - ( اسم ) ویرانی . ۳ - ( صفت ) ویران مقابل آباد . ۴ - تباه ضایع مقابل آباد . ۵ - مست لایعقل .
بن جبیر بن نعمان وی از صحابیان بود که بسال ۴٠ ه. ق . در مدینه فرمان یافت و از او نسلی نماند .
۱ - ( مصدر ) ویران شدن . ۲ - ( اسم ) ویرانی . ۳ - ( صفت ) ویران مقابل آباد . ۴ - تباه ضایع مقابل آباد . ۵ - مست لایعقل .
بن جبیر بن نعمان وی از صحابیان بود که بسال ۴٠ ه. ق . در مدینه فرمان یافت و از او نسلی نماند .
گویش اصفهانی
تکیه ای: xarâb / virun
طاری: xerâb
طامه ای: xarâb
طرقی: xörâb
کشه ای: xerâb
نطنزی: xarâb
مترادف و متضاد
صفت ≠ آباد
مخروب، منهدم، ناآباد، ویرانه، ویران
۱. مخروب، منهدم، ناآباد، ویرانه، ویران ≠ آباد،
۲. نابسامان، اوراق، اسقاط ≠ سالم
۳. خرست، طافح، لایعقل، مست ≠ هشیار
۴. تباه، ضایع، فاسد، معیوب
۵. بایر، لمیزرع ≠ سالم
۶. آوار ≠ آباد
۷. بدکاره، جنده، فاحشه، ≠ نجیب
۸. بدنام، بیآبرو، رسوا
فرهنگ فارسی ساره
ویران، نابسامان
واژه نامه بختیاریکا
( خراب ( از نظر تمایلات جنسی ) ) بَری بَری
( خراب ( مرد ) ) بد شولار
پاسِسته
چول؛ زِیدِه؛ چُل چاربرد؛ دَمبر؛ دم برد
پُلُفنیدِه
( خراب ( مرد ) ) بد شولار
پاسِسته
چول؛ زِیدِه؛ چُل چاربرد؛ دَمبر؛ دم برد
پُلُفنیدِه
