خراب شدن. [ خ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) ویران شدن منهدم شدن : باز وقتی که ده خراب شودکیسه چون کاسه رباب شود.سعدی.عدو که گفت بغوغا که درگذشتن اوجهان خراب شود سهو بود پندارش.سعدی. || فرودآمدن و خوابیدن. افتادن. واریز کردن چون دیوار و امثال آن. بزیر آمدن : دیوار دل بسنگ تعنت خراب شدرخت سرای عقل بیغما کنون شود.سعدی. || سخت مست شدن : بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد.حافظ. ...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مست و لایعقل گشتن .
مترادف و متضاد
از کارافتادن
مست شدن، لایعقل شدن
بد شدن، نامطلوبشدن
منحرف شدن، بدکاره شدن
گندیدن، فاسد شدن، متعفن شدن
نابود شدن، ازبین رفتن، تباه
رسواشدن، بدنام شدن، بیآبرو شدن
ویرانشدن، مخروبه شدن، منهدم شدن
۱. ویرانشدن، مخروبه شدن، منهدم شدن ۲. از کارافتادن ۳. مست شدن، لایعقل شدن ۴. گندیدن، فاسد شدن، متعفن شدن ۵. بد شدن، نامطلوبشدن ۶. منحرف شدن، بدکاره شدن ۷. ر...