خدو. [ خ ُ / خ َ ] ( اِ ) تف. آب دهن. ( از ناظم الاطباء ). آب دهن را گویند که از اثر مزه چیزی بهم رسد. ( برهان قاطع ). آب دهان که بهندی تهوک گویند. ( از آنندراج ). خیو.بزاق. بساق. بُصاق. تفو. خیوی. ( یادداشت بخط مؤلف ). بفج. ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ) : آن روی و ریش پرگه و پر بلغم و خدوهمچون خبزدویی که کنی زیر پای پخچ.لبیبی.می بارد از دهانت خدو ایدون گویی که سر گشادند فوگان را.لبیبی.همان کز ...