خدوک. [ خ ُ / خ َ ] ( اِ ) پراکنده و پریشان شدن طبیعت باشد از امور ناملایم. ( برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ). برهم زدگی دل که از دغدغه و دست در زیر بغل کردن کسی دیگر را یا از سخن ناملایم بهم رسد. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ) ( غیاث اللغات ). || قهر و خشم. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) : چون کیک جهان جهانی ای وند خشوک آورده زمالش پدر خشم و خدوک.سوزنی.با تو ب...
فرهنگ عمید
۱. رشک، حسد: از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسب / همچو جحا کز خدوک چرخهٴ مادر شکست (انوری: ۹۲ ). ۲. قهر، خشم. ۳. غصه. ۴. (صفت ) آشفته، پریشان.
فرهنگ معین
(خَ )۱ - (ص . )آشفته ،پریشان . ۲ - آزرده - خاطر از حسد. ۳ - (اِ. ) رشک ، حسد. ۴ - غصه ، اندوه .
فرهنگ فارسی
آشفته وپریشان، آزرده خاطر، رشک وقهروخشم وغصه ۱ - ( صفت ) آشفته پریشان آزرده پراکنده . ۲ - اندوهناک از حسد یا اثری نا ملایم . ۳ - رشک حسد . ۴ - غصه اندوه . ۵ - قهر خشم .