معانی کلمه : حلب
لغت نامه دهخدا
حلب . [ ح ُ ل ُ ] (ع ص ، اِ) حلوبة. || حیوانهای سیاه . || مردم ذی فهم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
ظرفی از جنس حلبی و به شکل مستطیل یا استوانه برای حمل مایعاتی مانندِ نفت و بنزین، حلبی.
فرهنگ معین
(حَ) [ ع . ] (مص م .) دوشیدن شیر.
(حَ لَ) [ ع . ] (اِ.) ظرف مکعب مستطیل از جنس حلب .
(حَ ) [ ع . ] (مص م . ) دوشیدن شیر.
(حَ لَ ) [ ع . ] (اِ. ) ظرف مکعب مستطیل از جنس حلب .
(حَ لَ ) [ ع . ] (اِ. ) ظرف مکعب مستطیل از جنس حلب .
فرهنگ فارسی
شیر
شهری در سوریه ( شام ) ۴۱۷٠٠٠ سکنه . مرکز تجارت وصنعت ( نساجی ) . سرزمین حلب از ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴ م . دولتی بهمین نام تشکیل داد .
۱ - ( مصدر ) دوشیدن شیر دوشیدن . ۲ - ( صفت ) شیر دوشیده .
حلت راس ستردن موی سر
۱ - ( مصدر ) دوشیدن شیر دوشیدن . ۲ - ( صفت ) شیر دوشیده .
حلت راس ستردن موی سر
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
حلبی
پیت، دلی
۱. پیت، دلی
۲. حلبی
۳. شیر
aleppo (اسم)
حلب
tin (اسم)
روی، حلب، قوطی، حلبی، قلع
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
دله
