معانی کلمه : حشو
لغت نامه دهخدا
حشو. [ ] (اِخ ) از نواحی دارابگرد بوده است . رجوع به نزهة القلوب ج 3 ص 139 شود. و نسخه بدل آن حسود آمده است .
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - آن چه که با آن درون چیزی را پر کنند. ۲ - مردم فرومایه و پست . ۳ - کلام زاید که در وسط جمله واقع شود و حذف آن به معنای جمله لطمه ای وارد نکند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آنچه که بدان درون چیزی را پر کنند ۲ - مردم فرو مایه و پست . ۳- اجزای میان صدر و عروض . ۴ - کلام زاید که در وسط جمله افتد اعتراض و آن سه قسم است: شحو قبیح ( از معایب کلام ) حشو متوسط ( نه حسن دارد و نه قبح ) و حشو ملیح ( از محاسن کلام ) اعتراض
از نواحی دارا بگرد بوده است
از نواحی دارا بگرد بوده است
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آگنه
اضافه، زاید
۱. آگنه
۲. اضافه، زاید
