معانی کلمه : حساس
لغت نامه دهخدا
حساس . [ ح َ ] (ع اِ) در حق چیزی گویند که آنرا تفحص کنند و نیابند. (منتهی الارب ).و فارسی زبانان در این وقت «لعنت بر شیطان » گویند.
فرهنگ عمید
۱. کسی که سریعاً از اعمال دیگران ناراحت می شود.
۲. ویژگی چیزی که سریعاً در برابر عوامل بیگانه عکس العمل نشان می دهد.
٣. [مجاز] مهم: موقعیت حساس.
٤. دارای گیرایی قوی: شامهٴ حساس.
۲. ویژگی چیزی که سریعاً در برابر عوامل بیگانه عکس العمل نشان می دهد.
٣. [مجاز] مهم: موقعیت حساس.
٤. دارای گیرایی قوی: شامهٴ حساس.
فرهنگ معین
(حَ سّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - حس کننده ، دریابنده . ۲ - کسی که موضوعی را زود درک کند. ۳ - در فارسی : زود رنج .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - حس کننده دریابنده . ۲ - کسی که امری را زود درک کند زود یاب : (( ذهنن حساس کودک . ) ) ۳ - آنکه زود متاثر شود سریع التاثر زود رنج : (( او بسیار حساس است در صحبت با او باید دقت کرد . ) )
در حق چیزی گویند که آنرا تفحص کنند و نیابند
در حق چیزی گویند که آنرا تفحص کنند و نیابند
مترادف و متضاد
احساساتی ≠ بیتفاوت، غیرحساس
دلنازک، رقیقالقلب، زودرنج، سریعالتاثر، نازکدل
۱. احساساتی
۲. دلنازک، رقیقالقلب، زودرنج، سریعالتاثر، نازکدل ≠ بیتفاوت، غیرحساس
۳. خطیر، مهم، حیاتی، درخور توجه
۴. آلرژیک
فرهنگ فارسی ساره
دلنازک، زودرنج، زودکنش
