Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : حبس

تلفظ بین المللی : /hˈabs/ تلفظ :‌ [h'abs]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامی
  • حبس ابد
  • حبس بودن
  • حبس تاریک
  • حبس شدن
  • حبس کردن
  • حبس کشیدن
  • حبس یا وقف کردن
  • حبس البول
  • حبس خانه
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامی

لغت نامه دهخدا

حبس . [ ح ُب ْ ب َ ] (ع ص ، اِ) پیادگان .

حبس . [ ح َ ] (ع اِ) کوه بزرگ . (منتهی الارب ). کوه عظیم . || کوه سیاه . ج ، حبوس . || حوض آب . ج ، احباس . (مهذب الاسماء).

حبس . [ ح ُ ب ُ ] (ع ص ، اِ) پیادگان . || خرمابن . (منتهی الارب ). || درخت انگور و جز آن که مالکش اصل آن را در ...

فرهنگ عمید

۱. زندان.۲. (اسم مصدر ) بازداشتن، زندانی کردن، بازداشت.* حبس ابد (مؤبد ): (حقوق ) نوعی حبس که محکوم باید تا آخر عمر در زندان باشد.* حبس انفرادی: (حقوق ) نوعی حبس که محکوم باید در مدت زندانی بودن جدا از سایر زندانیان باشد.* حبس با اعمال شاقه: (حقوق ) نوعی حبس که محکوم باید در مدت زندانی بودن کارهای دشوار انجام بدهد.* حبس بول: (پزشکی ) = حبس البول* حبس تٲدیبی: (حقوق ) حبس برای جنحه که مدت آن چند ماه...

فرهنگ معین

(حَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) زندانی کردن ، بازداشتن . ۲ - (اِ. ) زندان .

دانشنامه آزاد فارسی

حَبْسحَبْساز مجازات های تعزیری و آن سلب آزادی تن و نگه داشتن شخص در محلی به نام زندان و برای مدت محدود یا نامحدود. حبس، بیرون راندن شخص از زندگی اجتماعی و معاشرت با مردم عادی است. حبس، مدت و نوع آن همواره باید به حکم دادگاه باشد. اجرای مجازات حبس در محلی به نام زندان است که تحت نظارت سازمان زندان ها اداره می شود. حبس مجازات است و با زندان یکی نیست، گرچه گاه به جای یکدیگر استعمال می شود که صحیح نیس...

فرهنگ فارسی

بازداشتن، زندانی کردن، بازداشت، زندان، حبوس۱ - ( مصدر ) زندانی کردن باز داشتن . ۲ - ( اسم ) باز داشت . یا حبس عادت . بند آمدن خونریزی ماهان. زنان حبس الطمث . ۳ - ( اسم ) زندان محبس . یا حبس ابد . حبسی که محکوم باید تا پایان حیات را در زندان بگذراند . یا حبس باعمال شاقه . حسی که محکوم باید در طی مدت معین کارهای سختی را انجام دهد. یا حبس تادیبی. حبسی که برای ارتکاب جنحه تعیین شود و مدت آن بیش از سه ...

گویش مازنی

زندان

مترادف و متضاد

بازداشتن

بند، ضبط، نگهداری

اسارت، دستاق، گرفتاری

توقیف کردن، بازداشت کردن، زندانی کردن

بازداشت، توقیف، زندانی، گرفتار، محبوس، مقید

بازداشتگاه، زندان، سجن، حبسگاه، سیاه‌چال، محبس ≠ آزاد کردن

۱. بازداشتگاه، زندان، سجن، حبسگاه، سیاهچال، محبس ۲. بازداشت، توقیف، زندانی، گرفتار، محبوس، مقید ۳. اسارت، دستاق، گرفتاری ۴. بند، ضبط، نگهداری ۵. بازداشتن ۶. توقیف کردن، بازدا...

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] حبس در دو معنا استعمال شده است. ۱-اباحه مجانی منافع برای جهتی یا شخصی معین و یا عنوانی از عناوین. ۲-زندانی کردن.حَبس، مجازاتی در فقه و حقوق به معنای بازداشتن مجرم یا متهم از تصرف در برخی امور خویش و ایجاد محدودیت برای او. از حبس به معنای دوم در باب های صلات، حج، ایلاء، کفالت، قضاء، حدود و قصاص سخن گفته اند.← معنامجازات های سلب کننده آزادی از دیر زمان در جوامع مطرح بوده است و به ویژه حاک...

کلمات مرتبط

  • حبس ابد
  • حبس بودن
  • حبس تاریک
  • حبس شدن
  • حبس کردن
  • حبس کشیدن
  • حبس یا وقف کردن
  • حبس البول
  • حبس خانه
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات