معانی کلمه : حبس
لغت نامه دهخدا
حبس . [ ح ُب ْ ب َ ] (ع ص ، اِ) پیادگان .
حبس . [ ح َ ] (ع اِ) کوه بزرگ . (منتهی الارب ). کوه عظیم . || کوه سیاه . ج ، حبوس . || حوض آب . ج ، احباس . (مهذب الاسماء).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) زندانی کردن ، بازداشتن . ۲ - (اِ. ) زندان .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
زندان
مترادف و متضاد
بازداشتن
بند، ضبط، نگهداری
اسارت، دستاق، گرفتاری
توقیف کردن، بازداشت کردن، زندانی کردن
بازداشت، توقیف، زندانی، گرفتار، محبوس، مقید
بازداشتگاه، زندان، سجن، حبسگاه، سیاهچال، محبس ≠ آزاد کردن
