معانی کلمه : جفا
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. جور؛ ستم.
۲. (اسم) [قدیمی، مجاز] ناسزا.
۱. هر چیزی که نفع و فایده نداشته باشد؛ بیهوده.
۲. باطل.
۳. خاروخاشاک.
۴. کف آب.
۵. غش: ◻︎ بهر آن است این ریاضت واین جفا / تا برآرد کوره از نقره جفا (مولوی: ۴۴).
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . جفاء ] (مص م . ) ۱ - آزردن ، بی مهری کردن . ۲ - بی وفایی کردن .
فرهنگ فارسی
۱-( مصدر ) آزردن جور کردن ستم کردن . ۲- بیوفایی کردن بیمهری کردن . ۳- ( اسم ) جور ظلم . ۴- بیوفایی بیمهری .
مترادف و متضاد
آزار، اذیت، بیوفایی، بیمهری، تطاول، جور، ستم، ظلم، غدر، نامهربانی ≠ مهر
misery (اسم)
بدبختی، جفا، بیچارگی، تهی دستی، نکبت
anguish (اسم)
عذاب، غم و اندوه، اضطراب، جفا، سینه سوزی، غرامت، دل تنگی
