معانی کلمه : جان خواستن
لغت نامه دهخدا
جان خواستن. [خوا / خا ت َ ] ( مص مرکب ) جان سلب کردن :
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
چه انصاف است چندین جان که دارد.رجوع به جان خواه شود.
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
چه انصاف است چندین جان که دارد.رجوع به جان خواه شود.
فرهنگ فارسی
جان طلب کردن
