معانی کلمه : جان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - روح انسانی . ۲ - نفس . ، ~دادن و قبض را گرفتن کنایه از: مردن ، جان به عزراییل تسلیم کردن . ، ~به طاق افکندن کنایه از: حالت احتضار و مرگ داشتن .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:نفس
wikijoo: جان
فرهنگ فارسی
( اسم ) سلاح جنگ .
یوحنا کاهن
یوحنا کاهن
قسمتی از مقطع تیر که نقش اصلی آن مقاومت در مقابل برش است
دانشنامه عمومی
هوش
گویش مازنی
۱تن – بدن ۲جان کلمه ای که به هنگام شادی و ابراز علاقه بیان ...
/jaan/ تن – بدن - جان کلمه ای که به هنگام شادی و ابراز علاقه بیان شود
گویش دزفولی
جن
گویش اصفهانی
تکیه ای: ǰun
طاری: ǰun
طامه ای: ǰun
طرقی: ǰun
کشه ای: ǰun
نطنزی: ǰun
مترادف و متضاد
جن
هوش
نفس
عزیز، گرامی
روان، روح ≠ تن، بدن، انس، پری، پریان
۱. روان، روح
۲. حیات
۳. نفس
۴. هوش
۵. عزیز، گرامی
۶. جن ≠ تن، بدن، انس، پری، پریان
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
گین
فرهنگستان زبان و ادب
{web} [مهندسی عمران] قسمتی از مقطع تیر که نقش اصلی آن مقاومت در مقابل برش است
